تبليغاتX
از مهرباني ِ بي دريغ ِ جانت











از مهرباني ِ بي دريغ ِ جانت

 

خانه اش كوچك بود

تنهايي اش بزرگ

هوس رهايي داشت

آخر

يك شب

از بام خانه اش تا آسمان پريد

 

بخواهم ساده تر بگويم

تصميمش را كه گرفت

بي مقدمه

سرش را زمين گذاشت

و مرد


به او فكر مي كنم، به زندگيش، به تنهايي اش.

فكرم به جايي راه نمي برد. غصه ام مي گيرد، درست نمي دانم چرا.

شايد به اين دليل كه حالا نبودنش، تنهاترم مي كند.

يعني انگار براي خودم غصه ام مي گيرد و نه براي او

او مرد و همه ي غصه هايش مرد و همه ي نگراني هاي اين سال هايش هم.


 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت22:9توسط حسين |